
روایت اول : دم ظهر سعید زنگ می زنه و میگه: چی شد بنیاد شهید ؟بهش میگم : خانمه برا دو ماه دیگه نوبت داد.میگه : اهههه... چه خبره.ببینم مگه تو توی بنیاد شهید آشنا نداشتی.میگم: دارم .فقط ۷۷ نفر جلومون.اگر مشکلی نداری بگم فردا کارمون و راه بندازه ؟ مکث می کند .می خندد و میگوید: متنفرم از لحظه هایی که آدمو توی معذوریت اخلاقی می ذاری ولی باشه ،بریم برا دو ماه دیگهروایت دوم: ضبط ماشینم سوخت.تعمیرکار بازش می کند و میگه : بذار یه شوک بهش بدم شانس خودت،شاید بالا بیاد.میگم: من آدم خوش شانسیم.نگاهی زیر چشمی ...
ادامه مطلب