افسوس برای چنار همسایه که تو را نمی شناسدیا ماهی های دریای خزریا آن صخره های سیاهکه در کیلومتر چهل و سوم جاده چالوس_کرجبی خبر از توخیره بود به دره ای عمیقچه حیف!که همه ی مسافران قطار تهران_تبریزوقتی در واگن پنجم قطار جنوببه سمت شیراز می رفتیتو را نمی شناختندو چقدر آن راننده تاکسی و داروخانه دار محلو میوه فروش سر خیابان و پلیس کلانتری که اسمت را نمی دانند چیزی کم دارندو چه خسارت بزرگی استبرای همه ی میزهای کافه های شهروفنجان هاو بشقاب هاو لیوان هاکه هرگز تو را لمس نکرده اندو چقدر ترحم آورند آن فیلم ها که تو را ندیده اندو آن ترانه ها که تو را نشنیده اندو آن گل ها که تو را نبوییده آمدو چه پوچ و بیهوده اندآن شعرهااگر که با بهت و شور و اشتیاق دیوانه وار تو را نسرایند. من و هزار توهای ذهنم...
ادامه مطلبما را در سایت من و هزار توهای ذهنم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 14:45