من و هزار توهای ذهنم

متن مرتبط با «هزار» در سایت من و هزار توهای ذهنم نوشته شده است

تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و هفت

  • نیلوبلاگ

    جمعه داستان غریبی دارد طلوعش در تنهایی پلک باز می کند غروبش غرق در حسرت نفس می برد...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و هشت

  • نیلوبلاگ

    سپیده که سر بزند از خودت می پرسیبه چه می اندیشیدی ؟پاسخ ساده است به تصویری از دردی لاعلاج باز می پرسی خب...نتیجه چه بود ؟و روشنایی با پوزخندی رقت بارتر از همیشه می گویدیک هیچ بزرگ در پس پشت بقیه هیچ های شب های دگر بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و نه

  • نیلوبلاگ

    گفتی ببین امشب ماه کامل است و من دیدم تو کاملتر بودی ماه تر......

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و چهار

  • نیلوبلاگ

    چه خلوت است خیابان جمعه دمی که دور می شوی از خویش و باز بر میگردی در خویش و هیچ کس نخواهد دانست که در دلت چه گذشته است...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و پنج

  • نیلوبلاگ

    افسوس برای چنار همسایه که تو را نمی شناسدیا ماهی های دریای خزریا آن صخره های سیاهکه در کیلومتر چهل و سوم جاده چالوس_کرجبی خبر از توخیره بود به دره ای عمیقچه حیف!که همه ی مسافران قطار تهران_تبریزوقتی در واگن پنجم قطار جنوببه سمت شیراز می رفتیتو را نمی شناختندو چقدر آن راننده تاکسی و داروخانه دار محلو میوه فروش سر خیابان و پلیس کلانتری که اسمت را نمی دانند چیزی کم دارندو چه خسارت بزرگی استبرای همه ی میزهای کافه های شهروفنجان هاو بشقاب هاو لیوان هاکه هرگز تو را لمس نکرده اندو چقدر ترحم آورند آن فیل...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و شش

  • نیلوبلاگ

    شنیدهام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت فِراق یار نه آن میکند که بتوان گفت حدیثِ هولِ قیامت که گفت واعظِ شهر کنایتیست که از روزگارِ هجران گفت...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و یازده

  • نیلوبلاگ

    تمام موسیقی های بهشت افکت باران است و صدای آواز دختری سرگردان در باد که همه ی عمر کوشیده فرار کند به زمین و هرگز نتوانسته ....

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و دوازده

  • نیلوبلاگ

    گیرم که به هر حال مرا برده ای از یادگیرم که زمان خاطره ها را به فنا دادگیرم نه تو گفتی ... نه شنیدی ... نه تو بودی ...آن عاشق دیوانه که صد نامه فرستادتقویم دروغ است ! تو اصلا ننوشتیمیلاد عزیز دل من پنجم مردادبا آن همه دلبستگی و عشق چه کردییک بار دلت یاد من خسته نیفتادیعنی به همین راحتی از عشق گذشتییک ذره دلت تنگ نشد خانه ات اباداین بود جواب من دل خسته ی عاشقشیرین رقیبان شده ای از لج فرهادباشد گله ای نیست خدا پشت و پناهتاحوال خودت خوب دمت گرم دلت شاد بخوانید...

    ادامه مطلب
  • روایت هزار و پانصد و سیزده

  • نیلوبلاگ

    با حمید رفته ایم مغازه پوشاک.می خواهد چند دست لباس و شلوار برای خودش بگیرد.من هم دارم وسط لباس ها می چرخم و گاهی به حمید در انتخاب هایش مشورت می دهم.البته به نظرم بیشتر در حال نقض انتخاب هایش هستم تا مشورت.سعید زنگ می زند و با کلافگی می گه: رضا مگه قرار نبود ده تومن از حساب بابا بزنی به حسابم؟خونسرد میگم:من؟ از حساب بابات؟ غلط کردی ..من بدون اجازه دکتر به حساب زنشم پول نمی زنم.تو که پسرشی...بی حوصله میگه :بی خیال بابا ...دو روزه قراره پول بزنی ...علافمون کردی.رضا جان من بزن کار دارم پول لازمم. م...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و پنج

  • نیلوبلاگ

    چه حرفها ! خبر از دل آدم که ندارند، نمیدانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است .پوسته ظاهری چه اهمیت دارد ؟درونم ویرانه است، خانهای پر از درخت که سقف اتاقهاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده ،با دری که باد در آن زوزه میکشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر میکند ،گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.پ.ن:کتاب سال بلوا اثر معروفی عزیز.آدم دلش می خواهد قربان صدقه کلماتش برود . بخوانید...

    ادامه مطلب
  • روایت هزار و پانصد و شش

  • نیلوبلاگ

    دیروز مشاور ازم پرسید:شده به خودکشی هم فکر کنی؟لبخندی زدم و گفتم:این سوال درستی نیست.پرسید:درستش چیه؟ گفتم: چه شبی هست که بخوابی و به خودکشی فک نمی کنی؟عمیق نگاهم کرد و گفت:پس چرا انجامش نمیدی؟ گفتم: خب ادما برا خودکشی نکردن همه دنبال بهانه میگردن.یکی مثل سریال زندگی پس از مرگ به خاطر سگش...یکی به خاطر بچش...مال من خنده دار...من به خاطر پدر و مادری که دیگه نیستن.این لامصبا زدن منو مدیون خودشون کردن و بعد رفتن...اقای مشاور با لبخند نگاهم میکنه .میخندم و میگم: ولی قول می دم لوس بازی در نیارم .قرص ...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و هفت

  • نیلوبلاگ

    روزى آن چه آرزو داريم، خواهيم بود!! نه سفر، آغاز شده و نه راه پايان يافته است…...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و سی و شش

  • نیلوبلاگ

    میگویم بی خواب شده ام می گوید به من فکر کن تا خوابت ببرد ! نمی داند دلیل بی خوابی من چشمانِ دیوانه ی اوست...! پ.ن: امان از کلمه خدایا...امان......

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و سی و هشت

  • نیلوبلاگ

    زادن من سفر و عشق تو باشد زادمتو چه حسنی که منت عاشق مادرزادمگردش چشم تو با من چه طلسمی انداختکه در این دایره چرخ کبود افتادمقصر غلمان و سراپرده حورانم بودآدم انداخت در این دخمه غم بنیادمنقطه خال تو در میکده از من بستاندآنچه در مدرسه آموخته بود استادمیک نگاه توام از نقد دو عالم بس بودیک نظر دیدم و تاوان دو عالم دادممن اگر رشته پیمان تو بستم ز ازلپای پیمان تو هم تا به ابد استادمشهریارا چه غمم هست که چون خواجه خویشبنده عشقم و از هر دو جهان آزادم بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد وبیست و نه

  • نیلوبلاگ

    چیزی به پایان پاییز نمانده است به زودی زمستان میرسد و همه ی ما در سپیدیاش غرق تاریکی میشویم...

    ادامه مطلب
  • تصویرگاه هزار و پانصد و سی

  • نیلوبلاگ

    من او را چون شاخه ای که زیر بهمن شکسته باشد دوست می داشتم...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و سی و یک

  • نیلوبلاگ

    چرا دلتنگی آدم مثل درخت خشک نمی شود؟ کتاب:نام تمام مردگان یحیاست...

    ادامه مطلب
  • روایت هزار و پانصد و هفده

  • نیلوبلاگ

    از شیلات که بیرون می آیم .سوار ماشین می شوم و از سر تقاطع روبه روی شیلات که دور می زنم چشمم می افتد به حامد که با کت و شلواری کرم رنگ دارد می رود سمت ماشینش.صدایش می کنم: آهای مهندس دوزاری، تب نمی کنی تو این کت و شلوار؟ بر میگردد سمت صدایم.نگاه عمیق پر از شیطنتی می کندو میگه : تف تو روت بیاد عزیزم. میگم: دارم میرم قهوه خونه صبحونه بخورم می یای یاد قدیما.سرش را کمی چپ و راست می کندو می گه: می یام یاد قدیما. حامد از آن رفیق هاست که ممکن گاهی سالی یکی دو بار هم را ببینیم آن هم اتفاقی و توی خیابان ا...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و هجده

  • نیلوبلاگ

    هر دکانی راست سودایی دگرمثنوی دکان فقرست ای پسردر دکان کفشگر چرمست خوبقالب کفش است اگر بینی تو چوبپیش بزازان قز و ادکن بودبهر گز باشد اگر آهن بودمثنوی ما دکان وحدتستغیر واحد هرچه بینی آن بتست بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و نوزده

  • نیلوبلاگ

    باریمن با دهانِ حیرت گفتم:«ــ ای یاوهیاوهیاوه،خلایق!مستید و منگ؟یا به تظاهرتزویر میکنید؟از شب هنوز مانده دو دانگی.ور تایبید و پاک و مسلماننماز رااز چاوشان نیامده بانگی!»□هر گاوگَندچاله دهانیآتشفشانِ روشنِ خشمی شد:«ــ این گول بین که روشنیِ آفتاب رااز ما دلیل میطلبد.»توفانِ خندهها…«ــ خورشید را گذاشته،میخواهدبا اتکا به ساعتِ شماطهدارِ خویشبیچاره خلق را متقاعد کندکه شباز نیمه نیز برنگذشتهست.»توفانِ خندهها…پ.ن:امروز...و فقط همین یک تکه از شعر شاملو بخوانید...

    ادامه مطلب