روایت هزار و پانصد و شش

خرید بک لینک

دیروز مشاور ازم پرسید:شده به خودکشی هم فکر کنی؟لبخندی زدم و گفتم:این سوال درستی نیست.پرسید:درستش چیه؟ گفتم: چه شبی هست که بخوابی و به خودکشی فک نمی کنی؟عمیق نگاهم کرد و گفت:پس چرا انجامش نمیدی؟ گفتم: خب ادما برا خودکشی نکردن همه دنبال بهانه میگردن.یکی مثل سریال زندگی پس از مرگ به خاطر سگش...یکی به خاطر بچش...مال من خنده دار...من به خاطر پدر و مادری که دیگه نیستن.این لامصبا زدن منو مدیون خودشون کردن و بعد رفتن...اقای مشاور با لبخند نگاهم میکنه .میخندم و میگم: ولی قول می دم لوس بازی در نیارم .قرص نخورم...رگ نزنم ...کاری نکنم که شبیه جلب توجه باشه...کنجکاو با همون لبخندش گفت:خب...؟ گفتم :یه دیالوگ خیلی خوبی هست توی فیلم اینجا بدون من میگه میدونی چیه مامان یه شب باید یه شام مفصل درست کنیم دور هم بخوریم .بعد سرفرصت همه ی سوراخ های خونه رو بپوشونیم.شیر گاز و باز کنیم.صبح که بشه همه ی مشکلاتمون حل شده...می افته به خنده و میگه:مرگ شیرین دیگه؟ لبخندی می زنم و میگم: اره دیگه دکتر ...همه ی اتفاق های زندگی حتی بدترینشون باید شیرین سرو بشه.همینطور که چیزی یادداشت می کنه میگه :امان از ذهن تو...نفس عمیقی می کشم و میگم:میدونی چیه دکتر ؟دانشجو که بودم خیلی پوکر بازی میکردم.حرفه ای شده بودم.یه شب برا اولین و آخرین بارم با یکی از بچه ها رفتم یه جایی شرطی بازی کنم.تا نصف شب قد دو ترم دانشگاهم پول بردم.زنگ زدم آژانس بیاد دنبالمون.بارونی بود ماشین گیرم نیومد.نشستم باز بازی کردم.صبح که از خونه می اومدم بیرون جیبم خالی بود .به اینجا که رسیدم دکتر باز افتاد به خنده.من با لبخند بهش گفتم:خیلی امروز خندیدی یادم باشه اینا رو از ویزیتت کم کنم.همینطور که لبخند به لب داشت گفت: خب؟ گفتم صبح که از خونه می اومدم بیرون حس کردم تهش همینه.یه هیچ بزرگ ...چه ببری چه ببازی از یه در می ری بیرون. همینطور که با لبخند نگام می کرد گفت: یه خبر خوب برات دارم .یه خبر بد.خبر بد اینه که ذهنت سرشار از ضد و نقیض.خبر خوب اینه که از پس خودت بر می یای. خندم میگیره .میگم:خبر بد اینه که اگر از پس خودم بر می یام اسکولم که اینجا نشستم.می افته به خنده و میگه:تو امروز می خوای هیچی به منشی من ندی...

وقتی جلسه تمام شد و خواستم بروم بیرون گفت: راستی وقت جلسه این هفته رو من اوکی کردم.اینو بهت گفتم که فکر نکنی حواسم بهت نیست. گفتم: خودتون میدونین چرا اون حرف و به منشی تون زدم.جلسه اول گفتم من مثل تیری ام که هر لحظه آماده ام از چله رها بشم.وظیفه ای نداری در قبالم ولی گفتم که بدونین با خودم تسویه حساب کردم و اومدم .شما آخرین نفری هستی که امتحان می کنم .

لبخندی زد و به شوخی گفت : اگر به خاطر لبخندم چیزی کم نمی کنی ،میدونم.

به منشی اش گفته بودم: دیگر پایم را توی دفترتان نمی گذارم.

پ.ن: این پست را با احترام به دوستی که می دانم عاشقانه دوستم دارد و دوستش دارم و از این کلماتم متنفر است تقدیم می کنم به شب بیداری هایم که دیگر امانم را بریده اند.

من و هزار توهای ذهنم...

ما را در سایت من و هزار توهای ذهنم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 21:59

صفحه بندی