
بوی دود و باروت و بادام سوخته
از آسمان خراشهای شهر
تا یک زمین سوخته موج میزند
شهیدی دست به عصا
بر زورقی پاره پوره
بر اجساد مردگان یک جنگ فرسوده
پارو میزند
چیز زیادی باقی نمانده
جز ماشهای برای تیر خلاص
و عمو نوروزی که بر بام شهر سوخته
بر زندگان بی آرزو فاتحه میخواند.
پ.ن: دیشب برای فرشته از سر زمین سبزی خوردن آورده بودم.نشسته بود روی مبل و داشت سبزی ها را پاک می کرد و در حالی که مثل خیلی وقت ها تلویزیونش بی هدف روشن بود یک بند حرف می زد.من دست به چانه با بغضی غریب به حرکت دست هایش نگاه می کردم،به تکان خوردن لب هایش ،به لبخندهای گاه و بی گاهش میان حرف زدن، به اینکه چقدر گاهی وقت ها انگار شبیه مادرجان می شود.وقتی بلند شدم بروم پرسید: چیزی شده؟ گفتم :نه ،فقط خسته ام .برم استراحت کنم. وارد خانه که شدم کف حال دراز شدم و فکر کردم دروغ گفتم. اره چیزی شده.امشب شب اول ماه رمضان است و من دلم برای سحری خوردن با مادرجان تنگ شده.امروز چهل روز از سوگی سنگین تر از سوگ گذشته و ما ...و ما...و ما...دیگر هیچکدام آدم های قبل از این چهل روز نمی شویم.
برچسب:
نویسنده: مانی موسویپور