
چهار سال پیش تو امروز رفتی...و سه سال پیش...و دو سال پیش...و امروز ...و من همهی روزهای این چهار سال نبودنت را شمردم .دندان برجگر و خونین دل.تو که رفتی هیچ چیزی مثل قبل نشد.دقیقا هیچ چیزی.تو که رفتی جهان از همه چیز خالی شد.دیگر هیچ چیز نتوانست مرا به قبل از تو برگرداند.بعد تو همه چیز این جهان پهناور با همهی زیبایی هایش تاریک شد ومن ناگزیر تنهایی میان تاریکی قدم برداشتم.می دانی چیست مادرجان؟الان که در اتاقم نشسته ام و تکیه داده ام به کمد در اتاقم و کلمات را وادار به احضار کرده ام اگر بپرسی بعد از من چگونه ادامه دادی؟ پاسخ می دهم: به خاطر تو.به خاطر نگرانی های تو که تا لحظه ی آخر نگران من بودی.آنقدر نگران بودی که روزهای آخر که مثل همیشه سرتاپایت را غرقه بوسه می کردم مرا نبوسیدی و حسرت بوسه های زیبایت را بر دلم گذاشتی.نبوسیدی چون نگرانم بودی و میدانستی بعد از تو دیگر چیزی مرا به این جهان وصل نمی کند.آه ...مادرجان، درست فهمیدی.تنها انگیزه ی ادامه دادنم تو بودی .تا تو از هرجای این جهان یا جهان دیگری به من نگاه می کنی کمتر نگران باشی.اما یک چیزی یادت نرود .با رفتنت روح از بدنم پرید و از همه چیز خالی شدم و هر لحظه از لحظه ی پیش خالی تر می شوم.
چهار سال گذشت؟ نه مادرجان.یک عمر نه، این چهار سال بی تو بر من صد عمر تنهایی و فقدان و فراق جگرسوز گذشت.
با خود می اندیشم
این عقربه ی پا در عدم را
باید به چرخشی معکوس وا دارم
تا تو بازگردی
به لحظه میلاد من
و هلهله ی نگاه ات را
کودکانه بمیرم
.
.
.
خدایا شکرت
پ.ن: شعر از آقای امید غضنفر است.
برچسب:
نویسنده: مانی موسویپور