خرید بک لینک

من و هزار توهای ذهنم

دیروز میشوم اگر بیایی!

روایت هزار و پانصد و بیست و هفت

طبق معمول حدود ساعت سه و نیم یا شاید هم چهار نصف شب به زور قرص خوابم می برد.ساعت هشت صبح از خواب بلند می شوم، قهوه ای می خورم و با یکی از دوستانم تلفنی چند دقیقه حرف می زنم و از خانه می زنم بیرون .یکساعت بعد وسط شلوغی کارم مستاجر مغازه زنگ می زند و می گوید به خاطر رطوبت بالا، گچ های سقف مغازه ریخته و ممکن است سقف کاذب را خراب کند.چند تا عکس هم می فرستد.بهش میگم : خب الان چی می خوای؟ کمی گیج جواب می دهد: نمی‌دونم، گفتم ببینم شما چی میگین؟ بی حوصله و کلافه میگم:خب این که سوال کردن نداره برادر من، کل گچ های سقف رو بتکان بعد سقف کاذب ها رو وصل کن سرجای قبلش.بین دو تا از سقف کاذب ها هم کمی فاصله بذار تا دیگه رطوبت نگیره.جواب میده: خب بعد باز مشکلی پیش نیاد.بی حوصله تر میگم: ببین اگر فکر می کنی من می تونم بیام کمکت ،نمی تونم.خودت انجامش بده.خیلی سریع میگه: چشم ...چشم.انگار خودش می داند به خاطر این سال هایی که نه پول پیش را اصلا زیاد کرده ام و نه برای کرایه سراغش را گرفته ام نباید توقع بیشتر از این چند جمله داشته باشد.نیم ساعت بعد مسئول فنی شرکت زنگ می زند .برعکس روزهایی که کارش داریم و کلی غر می زند خوش برخورد و خنده رو هست.این یعنی پول می خواهد.بعد از کمی احوالپرسی ‌وخنده و شوخی میگه:آقا رضا می‌خوام برا پسرم موتور بخرم اگه میشه لطفا هرچقدر می تونی پول بزن به حسابم.وسط خنده و شوخی خیلی جدی جواب می دم: نمیشه مهندش.مهندس چند لحظه پشت تلفن سکوت می کند و میگه: یعنی تا آخر هفته هم نمی تونی چیزی برام جور کنی؟ جدی تر جواب می دم: تو بگو تا آخر سال.مهندس گیج و منگ میگه: چرا؟ میگم: چون موتور خطرناک.منم نگران سلامت پسرتم.مهندس تازه می فهمد دارم شوخی می کنم و می افتد‌ به خنده.با پوزخندی جواب می دم:خب مهندس حالا که خیالت راحت شد خداحافظی کنیم چون خیلی شلوغم‌.چند دقیقه بعد وکیل آقای محمودی زنگ می زند تا سر قرارداد جدایی یک تکه ی کوچک از زمین پشت مغازه با من چک و چونه بزند.دو سه باری زنگ زده وهر بار از من یک جواب شنیده: یا طبق قرارداد من مصالحه می کنیم یا هیچ.همینطور که رانندگی می کنم گوشی را می گذارم روی آیفون و ولش می کنم هرچقدر می خواهد حرف بزند فقط گاهی می گویم : اوهوم.خوب که حرف هایش را می زند می پرسم :توضیحاتت تموم؟ میگه : بله .میگم:از اونجایی که من خیلی حوصله بحث کردن با وکیل جماعت ندارم و تا اینجاشم خیلی باهات راه اومدم تا دو سه روز دیگه قراردادی که ما باش موافقیم برات می فرستم .اگر اوکی بودی فقط برای قرار محضر زنگ بزن اگر نه لطفاً فقط ازمون شکایت کن و دیگه زنگ نزن.خدانگهدار‌‌.گوشی را قطع می کنم و خمیازه ی عمیقی می کشم‌. ساعت یازده می روم محضر برای اینکه کار گاز خانه برادرم را که به نام من گرفته انجام دهم.محضر شلوغ است‌‌.مدارکم را می دهم به محضردار و برای اینکه از شلوغی بیرون بیایم به محضردار میگم :من می روم توی ماشین نوبتم شد لطفا زنگ بزن بهم.جواب میده .باشه ککا راحت باش.صندلی ماشین را می کشم عقب که چرتی بزنم که تلفن باز زنگ می خورد .اینبار مستاجر خانه ‌است.معلم است و برای توضیح دادن هرچیزی نیم ساعتی حاشیه می رود.گوشی را می گذارم روی آیفون و لم می دهم و چشمانم را می بندم.خلاصه ی حرف هایش این است که به خاطر طوفان دو شب پیش منبع آب خانه خراب شده و برق خانه اتصالی پیدا کرده و این یعنی حدود بیست یا سی تومنی خرج روی دستم افتاده.همینطور که توضیح می دهد دارم فکر می کنم من هم چهار سال است مستاجرم ولی یکبار به خاطر خرابی چیزی در خانه به صاحب خانه ام زنگ نزده ام ولی چرا این خانم توی نه ماه اخیر نود بار زنگ زده ؟ خوب که حرف می زند وقتی یک لحظه می آید نفسش را چاق کند می پرم وسط حرفش و میگم : من توی محضرم .دورم شلوغ.عصری یه برق کار می فرستم برات ، برا منبع آبم بهت زنگ می زنم.گوشی را که قطع می کنم هنوز چشمانم را روی هم نگذاشته ام که فرشته زنگ می زند و میگه: رضا با وکیل برا کار محمد حسین هماهنگ کردی؟ ده روز میخوای یه قرار بذاری؟ پوزخندی می زنم و میگم: اره هماهنگ کردم.میگه:جدی؟ برا کی ؟ میگم: ببخشید الان شلوغم بعد می یام حضوری بهت میگم و تلفن را قطع میکنم.دروغ گفتم .حق با فرشته بود .ده روز است یادم می رود هماهنگ کنم.نیم ساعت بعد وقتی برادرم می آید تا برگه های محضر را بگیرد و ببرد محضردار دارد اثر انگشتم را می گیرد.امضا که می کنم محضر دار میگه : قابل نداره.نگاهی به برادرم می کنم میگه : میشه حساب کنی کارت همراهم نیست.وقتی محضردار کارت کشید پیامک مانده حسابم ۱۳۰ هزارتومان آمد. از در محضر که آمدم بیرون برادرم گفت :یه شماره حساب بفرست بعد پول بزنم حسابت.بهش میگم:بی خیال تو حالا حالا طلبکاری ککا.دروغ نگفتم توی این چند ساله مغازه اش را داده ام و کرایه و پول هایش را برایش جمع می کنم که هروقت گیر و گوری داشت کم نیاورد.فقط مشکل اینجاست که توی این سه ماهه ی اخیر همه پول هایش را خرج کرده ام.راه می افتم سمت خانه که سروش زنگ میزند و می پرسد:کجایی؟ بهش میگم: اگر برام قهوه می خری هستم اگر نه می خوام برم.سریع می گه:اره...اره... بیا کافه ی کیا .می روم آنجا و سروش طبق معمول این چند وقته از درگیری هایش با زنش در مورد طلاق حرف می زند.من سیگاری روشن می کنم و وسط حرف هایش به مهمترین سوالم در مورد پروسه ی متارکه ی آدم ها فکر می کنم که چرا موقع جدایی علاقه ی شدیدی به زخمی کردن هم دارند.بعد از نیم ساعت بلند می‌شوم و میگم : خب سروش ،وقتت تموم شد.برو به بقیه چلنجت برس که فردا باز داستان جدید داشته باشی.یکهو میگه : بی شعور مسخرم می کنی؟ با خنده میگم: راستی سروش یه زحمتی بکش عصری برو ببین برق خونه مستاجرم مشکلش چیه.لطفا هرکاری لازم بکن که دیگه بهم زنگ نزنه.هرچی هم لازم خودت بخر من فعلا خالی خالی ام.باز میگه : خیلی بی شعوری بخدا.همینطور که سوار ماشین می شم میگم پیشاپیش از لطف امروز عصرت متشکرم.ساعت دو ظهر همین که دراز می کشم تا بخوابم سعید زنگ می زنه و میگه: رضا من گرفتارم تورخدا برو سر زمین ببین این کاشی کار ول نکنه باز بره.برای گسترش کار باز گرفتار ساختن کارگاه جدید شده .کلافه میگم : به جان خودت من داغونم از بی خوابی.جواب میده : رضا بخدا کار می خوابه.میگم: من تا یکساعت نخوابم پامو از خونه بیرون نمی‌گذارم .میگه : باشه.اصلا چهار برو .فقط برو .ساعت چهار می روم کارگاه .کاشی کار در حال کار است.می روم توی سالن بسته بندی.داود کارگر سر زمین در حال بسته بندی بسته های فردا است.دیگر حوصله ی برگشتن ندارم.لباس بسته بندی ام را می پوشم و میگم: داود تو برو پیش زن و بچه ات‌.بقیه اش با من.داود کارگر جدیدمان است با زن و پسر سه ساله اش توی کانکس پنجاه متری ته کارگاه زندگی می کند.گوشی ام را وصل می کنم به اسپیکر و صدای استاد شجریان فضای سالن بسته بندی را می بلعد.حدود ساعت هشت است که داود می آید توی کارگاه و میگه:آقا رضا خیلی بیشتر از سفارش فردا زدین،نمی خوای بری؟لبخندی می زنم و خیلی آرام جواب می دم‌‌:می رم حالا...داود باز چرخی می زند و میگه : عاشق این آرامش موقع کارکردن تونم.موسیقی رو که می گذاری انگار دیگه اصلا اینجا نیستی.سرم را می چرخانم به سمتش و میگم:داود ؟ میگه: جانم آقا ؟ میگم : برو بیرون لطفا.داود متعجب میگه: چیز بدی گفتم آقا رضا.با لبخند میگم:نه.فقط آرامشم و بهم زدی.خنده ی ریزی می کند و میگه چشم آقا و می رود به سمت در خروجی .چند لحظه فکر می کنم و خودم هم خنده ام می گیرد.لباس کارم را آویزان می کنم به جا رختی و می آیم دم در سالن روی پله می نشینم و تکیه می دهم به دیوار و سیگاری روشن می کنم و دودش را می پاشم توی هوای مه زده ی بعد از چند روز بارندگی شهرم‌.از آن هواهاست که به قول یکی از دوستانم آدم دلش می خواهد بغلش کند. فکر می کنم به امروز و به خیلی از روزهای این چند سال اخیر.به اینکه گاهی مثل امروز که شلوغ بود و من همیشه اینطور مواقع شلوغی و مشکلاتش را می بخشم به روزهایی که بیکارم و کل روز از خانه بیرون نمی آیم و جواب هیچکس را هم نمی دهم.به اینکه چقدر بعضی از وقت ها با اینکه بچه ی آخر خانواده بوده ام سنگ زیرین آسیا بوده ام.به اینکه چقدر موفق بوده ام در کنترل آدم ها و شرایط برای جلوگیری از به هم خوردن آرامشم.به اینکه چقدر بعضی جاها توانسته ام کنترل کنم و موفق بوده ام و چقدر بی خیال شده ام و گفته ام بدرک ،گمشو برو هر غلطی می خوای بکن.چقدر روزها بالا و پایین دارند واینکه وسط این روزها بیشتر حرص خورده ام یا بیشتر به نظرم همه چیز مسخره و ابلهانه آمده .و در نهایت چقدر برای به هم نخوردن آرامشم آدم ها را از خودم دور کرده ام و پای تاوانش هم ایستاده ام‌‌ و آیا این بهترین رفتاری بوده که انجام داده ام یا عملکرد بهتری هم می توانستم داشته باشم و نیافته ام. پک آخر سیگارم را می زنم و دودش را می پاشم بیرون و زمزمه می کنم:

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ‌یک از این مردم آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم
می گذرد.

برچسب: نویسنده: مانی موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 13:44

صفحه بندی