خرید بک لینک

من و هزار توهای ذهنم

دیروز میشوم اگر بیایی!

روایت هزار و پانصد و بیست و نه

پنج سال پیش که استاد شجریان رفت من تازه عمل کرده بودم .از خواب که بیدار شدم پیامک دو تا از دوستانم را بالای گوشی دیدم که نوشته بودند خبرها را چک نکن.اما دیشب داستانش متفاوت.نمی دانم شاید چون این روزها کلا متفاوت از پنج سال پیش هستم .این روزها زیاد دست به گوشی نیستم و زیاد خبرها را چک نمیکنم.دیروز تا حدود دوازده شب توی خانه داشتم کار می کردم .حدود دوازده دوش گرفتم آمدم روی راکینجرم دراز کشیدم و یک فیلم دیدم.حدود ساعت سه که خواستم بخوابم بر حسب عادت همیشگی که قبل از خواب پیام سعید را چک می کنم تا آمار کاری روزانه ام را ببینم رفتم توی تلگرام و ...خبر را دیدم.آخرین بار توی مصاحبه های بعد از اجرای نمایش داش آکل به روایت مرجان دیدمش.برحسب عادت همه‌ی مصاحبه هایش را چند باره دیدم و توی آرشیو کامپیوترم هم گذاشتم که باز ببینم.لاغر شده بود و تکیده تر از همیشه بود اما مثل همیشه پرشور و پربار.همان جا بود که فهمیدم حالش خوب نیست.احتمالا منتظر این خبر بودم اما برحسب تجربه می دانم همیشه تکانه ی خبر از انتظارش سنگین تر است.به قول خودش که در تعریف مرگ فروغ گفت حس کردم سقف روی سرم خراب شد حس کردم سقف خانه سنگین شد.خواب از سرم پرید و ناخودآگاه به جای خواندن خبرها رفتم سراغ کتابخانه ام و مرگ یزدگرد را بیرون آوردم و تکیه دادم به نیمکت کنار کتابخانه ام و شروع به خواندن کردم .شاید کلمات خودش تنها نوش داروی فرار از خبر بود.برای امثال من که از پانزده سالگی با سه برخوانی اش عاشق نمایش شدیم استاد همیشه معبودی بود دست نیافتنی بر قله‌ای که همه نظاره گرش بودیم.اون نوک پیکان بی انتهای همه ی آن چیزی بود که ما عاشقش شده بودیم.او با سواد ترین انسان معاصر این سرزمین بود.به قول خودش: ما ایرانیان تنها ملتی در دنیا هستیم که با بی سوادی محض همچنان سرپا مانده ایم.اما او نشانه ای ساده و بی آلایش از این کلمه بود.او به امثال من که تشنه ی دانستن بودیم چیزی را داد که در هیچ کتابخانه و دانشگاهی پیدا نمی شد.او ما را به اعجاز کلمات آشنا کرد.با روایتی متفاوت از هرچه در تاریخ به نام واقعیت جریان دارد.او برای ما ترجمه ای حقیقی از اصالت و هویت داد.او ...او ...او ...حالا حالا می توانم از او بگویم .از استاد بیضایی عزیز‌.از کسی که بزرگترین معلم زندگیم بود از وقتی پدرم رفت و به من قدرت فکر کردن آموخت.استاد بهرام بیضایی عزیز، دیشب با بغضی در گلو وقتی مرگ یزدگرد را می خواندم ،خنده ی تلخی کردم به همه ی آن ها که دارند خبر مرگتان را پخش می کنند.دلم می خواست به همه شان بگویم به قول خانم بزرگ فیلم مسافران:حرف مرگ نزنید.

شما زنده اید استاد،با همین کلماتی که با شیواترین و زیباترین زبان دارد با من سخن می گوید.مگر جاودانگی به غیر ازاین است که شما در آن هم از همه ی ما پیشی گرفته اید و در قله اش ایستاده اید‌.شما زنده اید و جاودانه به همین کلماتی که به قدرت آنان میخ آگاهی و آزادگی را برکتیبه ی ذهن و قلب ما حک کردید...شما زنده اید استاد...زنده تر از همیشه ...

استاد بیضایی عزیز در وصف دوست داشتن تان تنها باید بگویم که چند ماه قبل از عمل قلبم تمام آثارتان را یکبار دیگر خواندم انگار فکر می کردم اگر قرار است برنگردم بهتر است سنگین و پربار به کلمات شما باشم برای جای دیگر و نه هیچ...

امروز صبح ساعت هشت و نیم وقتی از خانه بیرون زدم زیر بارش باران ابرهای تکه پاره ی شهرم و خورشیدی که هر لحظه از یک طرف شان بیرون می زد نگاهی به آسمان کردم و خنده ام گرفت از جهانی که در آن زندگی می کنم.جهانی که هر روز تنهاترمان می کند .به قول شعر شاملو در مرثیه دوست عزیزت فروغ :

و ما همچنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را...

برچسب: نویسنده: مانی موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 13:44

صفحه بندی