خرید بک لینک

من و هزار توهای ذهنم

دیروز میشوم اگر بیایی!

روایت هزار و پانصد و بیست و سه

ساعت دوازده ظهر امروز که کارم تمام شد می‌خواستم سر ماشین را کج کنم و بروم به سمت خانه که سروش زنگ زد.گفت: کجایی؟ گفتم : تو خیابون به سمت خونه .گفت: بیا قبلش یه قهوه بخوریم بعد برو ...راستش حوصله اش را نداشتم .یعنی شاید بهتر است بگویم کشش نداشتم .این روزها درگیر طلاق و طلاق کشی با زنش است با دو تا بچه ی ویلان و سرگردان.گاهی روزها زنگ می زند یا به بهانه ی یک قهوه من را میکشد به سمت خودش و کلی درد و دل می کند.من هم معمولا می نشینم گوش می دهم و گاهی که سوالی می پرسد سعی می کنم جواب های تک جمله ای ساده ای بدهم که نه سیخ بسوزد نه کباب.هرچند تفکر احمقانه ای است. چون هم سیخ دارد می‌سوزد هم کباب. در پروسه طلاق هر دو طرف سعی می‌کنند معمولاً همه آدم‌ها را بکشن سمت خودشان و به نوعی برنده افکار عمومی اطرافشان باشند. اما واقعیت تلخ اینجاست که هر اتفاقی که بیفتد و هر چقدر که آدم‌ها شما را تایید کنند آخرش هر جفتتان بازنده‌اید. کمی فکر کردم و گفتم: پنج دقیقه دیگه کافه سر کوچه تان. راستش از اول آبان ؛ نه؛شاید بهتر است بگویم از اول مهر حالم افتضاح است. دست خودم نیست هر سال مهر ماه که شروع می‌شود من بدون آنکه بخواهم برمی‌گردم به چهار سال پیش و روز شمار روزهای بیماری مادر شروع می شود در ذهنم و من هر روز و هر ساعت و گاهی هر لحظه مثل دیوانه ها سر کار ،توی خانه ،موقع فیلم دیدن یا انجام هرکار دیگری مثل دیوانه ها دستم را توی هوا تکان می دهم و افکارم را پس می زنم و زیر لب تکرار می کنم: گمشو کثافت، الان وقت ندارم. حالا اینکه چرا در این بلبشو ذهنی سروش و مشکلاتش را تحمل می‌کنم علتش این است که متاسفانه سروش به غیر از من هیچ رفیق دیگری ندارد. یا لااقل رفیقی که بتواند با او صحبت کند. به عبارتی ساده‌تر به خاطر تجربه‌ای که خودم دارم و به خاطر فشاری که دارد تحمل می‌کند گاهی به حرف‌هایش گوش می‌گیرم تا احتمالاً از سکته احتمالی اش جلوگیری کنم. شاید خیلیا فکر کنن مگر آدم از طلاق هم ممکنه است سکته کند. باید پاسخ بدم بله. یکی از کوچک‌ترین تخریب‌های پروسه طلاق می‌تواند سکته باشد.

پنج دقیقه بعد پشت میز کافه در حالی که قهوه می‌خوردم و به حرف‌های سروش گوش می‌گرفتم و طبق معمول گاهی سرم را تکان می‌دادم و تایید می‌کردم یا انکار و گاهی هم همان تک جمله‌ای‌های ساده و احمقانه ام را می گفتم. نیم ساعتی که گذشت سروش فیلمی از توی گوشی‌اش به من نشان داد که داشت برای مادرش می‌ساخت. تصاویری از مادرش با یک موسیقی و یک صدای نریشن از یکی که نمی‌شناختمش. از آنجایی که می‌داند توی ساختن کلیپ‌های این شکلی دورادور دستی بر آتش دارم پرسید چیکار کنم که بهتر بشه؟ یک سری چیزهایی که به ذهنم می‌رسید را برایش گفتم و قرار شد انجام بدهد. بعد گفت: امروز تولدشه به خاطر همین دارم اینو براش می‌سازم. وقتی فرستادم زیرش چی بنویسم؟ و باز سرش را کرد توی گوشی و شروع کرد به اصلاح کلیپش. در تمام زمانی که فیلم را می‌دیدم بغض راه گلویم را بسته بود و گاهاً دندانم را روی لب‌هایم به شدت فشار می‌دادم. سوال سروش که تمام شد یک نخ سیگار آتش کردم و به فکر فرو رفتم.بعد از چند لحظه باز با صدای سروش به خودم آمدم: هان نگفتی چی بنویسم؟نگاهی به سروش کردم لبخند تلخی زدم گفتم: بنویس سلام پری ،تولدت مبارک. هیچ چیز این جهان بیکرانه را بی تو دوست ندارم حتی خدا... بعد پک آخر سیگارم را زدم و در جاسیگاری کافه خاموشش کردم و از جا بلند شدم و گفتم:من می رم . سروش یکهو از سر جایش بلند شد و گفت :کجا ؟چی شد؟ بی حوصله گفتم: هیچی خستم می‌خوام برم خونه. سروش گفت: به خدا تا نگی نمی‌ذارم بری. رفتم سمت ماشین و در ماشین را باز کردم که سروش از پشت دستم را گرفت و گفت:خب چی شد؟ بعد برو. کمی خیره شدم به آسمان آبی و خوشگل شهرم و فکر کردم چقدر غریبه شده‌ای با باریدن ‌. و بعد رو به سروش کردم و گفتم: دوازده روز پیش تولد مامانم بود. سروش برای چند لحظه هاج و واج نگاهم کرد و بعد یکهو زد زیر گریه و مرا گرفت توی بغل و همینطور که گریه می کرد می‌گفت:گه خوردم رضا...گه خوردم.ببخشید. و من آرام در گوشش زمزمه کردم: مهم نیست رفیق،من با تمام قلبم براتون خوشحالم. و بعد سوار ماشین شدم و راه افتادم مثل همه ی این چهار سال گذشته تنها،بی انگیزه و و بدون حضور تو ...مادر.

برچسب: نویسنده: مانی موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 13:44

صفحه بندی