خرید بک لینک
خنده ام گرفت.یعنی آن قدر می ترسید که در برابر دخترکی با دست خالی،به محافظ احتیاج داشت؟ به او خیره شدم و گفتم: شما فرستادینش.ویزا میخام با آدرس دقیق.مگه با شما حرف نمیزنم؟ چرا زمینو نگاه می کنین؟

گفت: اگه محرم حاج علی نبودی میدونی کجا می فرستادمت؟

گفتم: بفرست،ولی اون آدرس و تلفن! شما زن عاشق ندیدی؟ از هر سربازی خطرناک تره.

یک لحظه بعد گوشی تلفن دستم بود.علی آن سوی خط...گفتم: قهرمان،دارم می آم اون جا

گفت: بهت دروغ گفتن! من دارم می آم...بهشون نگو! قرار می کنم...فقط تو هیچی نگو! باهات تماس می گیرم.قبول خانمم؟

#کتاب_پستچی

برچسب: نویسنده: مانی موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 10:36

صفحه بندی