سرم را روی سینه اش گذاشتم.معذب بود.اما اشک من که روی پیراهنش ریخت،یادش آمد که عاشق ترینش کنارش ایستاده و گریه می کند.حاضر بودم بمیرم اما سحر نرسد.دستش را دور گردنم انداخت.گفت:ببینمت.گفتم: باز میخای خداحافظی کنی؟ گفت: نه و پیشانی ام را بوسید.سوختم.دستانش را بوسیدم.گفت : نکن خاتون.گفتم : این دست ها نوارش کردن بلده .این دست ها ماشه کشیدن بلده.دستای پیک منه .
اشک عشقش را ندیده بودم که دیدم.گفتم: برمیگردی،میدونم!
#کتاب_پستچی
برچسب:
نویسنده: مانی موسویپور
تاريخ: چهارشنبه
19 آبان
1395 ساعت: 10:36