من و هزار توهای ذهنم

متن مرتبط با «روایت» در سایت من و هزار توهای ذهنم نوشته شده است

روایت هزار و پانصد و بیست و سه

  • نیلوبلاگ

    من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!روایت هزار و پانصد و بیست و سهساعت دوازده ظهر امروز که کارم تمام شد می‌خواستم سر ماشین را کج کنم و بروم به سمت خانه که سروش زنگ زد.گفت: کجایی؟ گفتم : تو خیابون به سمت خونه .گفت: بیا قبلش یه قهوه بخوریم بعد برو ...راستش حوصله اش را نداشتم .یعنی شاید بهتر است بگویم کشش نداشتم .این روزها درگیر طلاق و طلاق کشی با زنش است با دو تا بچه ی ویلان و سرگردان.گاهی روزها زنگ می زند یا به بهانه ی یک قهوه من را میکشد به سمت خودش و کلی درد و دل می کند.من هم معمولا می نش...

    ادامه مطلب
  • روایت هزار و پانصد و بیست و پنج

  • نیلوبلاگ

    من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!روایت هزار و پانصد و بیست و پنج چهار سال پیش تو امروز رفتی...و سه سال پیش...و دو سال پیش...و امروز ...و من همه‌ی روزهای این چهار سال نبودنت را شمردم .دندان برجگر و خونین دل.تو که رفتی هیچ چیزی مثل قبل نشد.دقیقا هیچ چیزی.تو که رفتی جهان از همه چیز خالی شد.دیگر هیچ چیز نتوانست مرا به قبل از تو برگرداند.بعد تو همه چیز این جهان پهناور با همه‌ی زیبایی هایش تاریک شد ومن ناگزیر تنهایی میان تاریکی قدم برداشتم.می دانی چیست مادرجان؟الان که در اتاقم نشسته ام و تکیه...

    ادامه مطلب
  • روایت هزار و پانصد و بیست و هفت

  • نیلوبلاگ

    من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!روایت هزار و پانصد و بیست و هفتطبق معمول حدود ساعت سه و نیم یا شاید هم چهار نصف شب به زور قرص خوابم می برد.ساعت هشت صبح از خواب بلند می شوم، قهوه ای می خورم و با یکی از دوستانم تلفنی چند دقیقه حرف می زنم و از خانه می زنم بیرون .یکساعت بعد وسط شلوغی کارم مستاجر مغازه زنگ می زند و می گوید به خاطر رطوبت بالا، گچ های سقف مغازه ریخته و ممکن است سقف کاذب را خراب کند.چند تا عکس هم می فرستد.بهش میگم : خب الان چی می خوای؟ کمی گیج جواب می دهد: نمی‌دونم، گفتم ببینم...

    ادامه مطلب
  • روایت هزار و پانصد و بیست و نه

  • نیلوبلاگ

    من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!روایت هزار و پانصد و بیست و نهپنج سال پیش که استاد شجریان رفت من تازه عمل کرده بودم .از خواب که بیدار شدم پیامک دو تا از دوستانم را بالای گوشی دیدم که نوشته بودند خبرها را چک نکن.اما دیشب داستانش متفاوت.نمی دانم شاید چون این روزها کلا متفاوت از پنج سال پیش هستم .این روزها زیاد دست به گوشی نیستم و زیاد خبرها را چک نمیکنم.دیروز تا حدود دوازده شب توی خانه داشتم کار می کردم .حدود دوازده دوش گرفتم آمدم روی راکینجرم دراز کشیدم و یک فیلم دیدم.حدود ساعت سه که خو...

    ادامه مطلب
  • روایت هزار و پانصد و سی

  • نیلوبلاگ

    من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!روایت هزار و پانصد و سیبوی دود و باروت و بادام سوخته از آسمان خراش‌های شهر تا یک زمین سوخته موج می‌زند شهیدی دست به عصا بر زورقی پاره پوره بر اجساد مردگان یک جنگ فرسوده پارو می‌زند چیز زیادی باقی نمانده جز ماشه‌ای برای تیر خلاص و عمو نوروزی که بر بام شهر سوخته بر زندگان بی‌ آرزو فاتحه می‌خواند. پ.ن: دیشب برای فرشته از سر زمین سبزی خوردن آورده بودم.نشسته بود روی مبل و داشت سبزی ها را پاک می کرد و در حالی که مثل خیلی وقت ها تلویزیونش بی هدف روشن بود یک بند...

    ادامه مطلب
  • روایت هزار و پانصد و سیزده

  • نیلوبلاگ

    با حمید رفته ایم مغازه پوشاک.می خواهد چند دست لباس و شلوار برای خودش بگیرد.من هم دارم وسط لباس ها می چرخم و گاهی به حمید در انتخاب هایش مشورت می دهم.البته به نظرم بیشتر در حال نقض انتخاب هایش هستم تا مشورت.سعید زنگ می زند و با کلافگی می گه: رضا مگه قرار نبود ده تومن از حساب بابا بزنی به حسابم؟خونسرد میگم:من؟ از حساب بابات؟ غلط کردی ..من بدون اجازه دکتر به حساب زنشم پول نمی زنم.تو که پسرشی...بی حوصله میگه :بی خیال بابا ...دو روزه قراره پول بزنی ...علافمون کردی.رضا جان من بزن کار دارم پول لازمم. من نمیدونم چه مرضی داری به حساب بقیه سریع می زنی به من که میرسی باید بیست بار زنگ بزنم.با خنده می گم :هنوز نفهمیدی ؟ میگه: چرا میدونم .کرم داری. میگم :نه بخدا ...فقط نمیدونم چرا هروقت قراره از حساب دکت...

    ادامه مطلب
  • روایت هزار و پانصد و شش

  • نیلوبلاگ

    دیروز مشاور ازم پرسید:شده به خودکشی هم فکر کنی؟لبخندی زدم و گفتم:این سوال درستی نیست.پرسید:درستش چیه؟ گفتم: چه شبی هست که بخوابی و به خودکشی فک نمی کنی؟عمیق نگاهم کرد و گفت:پس چرا انجامش نمیدی؟ گفتم: خب ادما برا خودکشی نکردن همه دنبال بهانه میگردن.یکی مثل سریال زندگی پس از مرگ به خاطر سگش...یکی به خاطر بچش...مال من خنده دار...من به خاطر پدر و مادری که دیگه نیستن.این لامصبا زدن منو مدیون خودشون کردن و بعد رفتن...اقای مشاور با لبخند نگاهم میکنه .میخندم و میگم: ولی قول می دم لوس بازی در نیارم .قرص نخورم...رگ نزنم ...کاری نکنم که شبیه جلب توجه باشه...کنجکاو با همون لبخندش گفت:خب...؟ گفتم :یه دیالوگ خیلی خوبی هست توی فیلم اینجا بدون من میگه میدونی چیه مامان یه شب باید یه شام مفصل درست کنیم دور هم...

    ادامه مطلب
  • روایت هزار و پانصد و هفده

  • نیلوبلاگ

    از شیلات که بیرون می آیم .سوار ماشین می شوم و از سر تقاطع روبه روی شیلات که دور می زنم چشمم می افتد به حامد که با کت و شلواری کرم رنگ دارد می رود سمت ماشینش.صدایش می کنم: آهای مهندس دوزاری، تب نمی کنی تو این کت و شلوار؟ بر میگردد سمت صدایم.نگاه عمیق پر از شیطنتی می کندو میگه : تف تو روت بیاد عزیزم. میگم: دارم میرم قهوه خونه صبحونه بخورم می یای یاد قدیما.سرش را کمی چپ و راست می کندو می گه: می یام یاد قدیما. حامد از آن رفیق هاست که ممکن گاهی سالی یکی دو بار هم را ببینیم آن هم اتفاقی و توی خیابان اما پر از حرف نگفته باشیم و مثل آن ها که هر روز همدیگر را می بینند صمیمی.از آن رفیق هاست که به وقت گرفتاری بیش از همه ی اوقات سرو کله اش پیدا می شود.می روم قهوه خانه سر بازار ماهی فروش ها.هنوز هم همان ...

    ادامه مطلب
  • هفت به اضافه یک روایت نسبتا معتبر از زندگی

  • نیلوبلاگ

    روایت اول : دم ظهر سعید زنگ می زنه و میگه: چی شد بنیاد شهید ؟بهش میگم : خانمه برا دو ماه دیگه نوبت داد.میگه : اهههه... چه خبره.ببینم مگه تو توی بنیاد شهید آشنا نداشتی.میگم: دارم .فقط ۷۷ نفر جلومون.اگر مشکلی نداری بگم فردا کارمون و راه بندازه ؟ مکث می کند .می خندد و میگوید: متنفرم از لحظه هایی که آدمو توی معذوریت اخلاقی می ذاری ولی باشه ،بریم برا دو ماه دیگهروایت دوم: ضبط ماشینم سوخت.تعمیرکار بازش می کند و میگه : بذار یه شوک بهش بدم شانس خودت،شاید بالا بیاد.میگم: من آدم خوش شانسیم.نگاهی زیر چشمی میکند و میگه : ببینیم!شوک هم فایده ای ندارد.پوزخندی می زنه و میگه : ایندفعه رو نبودی. لبخندی می زنم و میگم: آدما فکر می کنن شانس یعنی اینکه وسط یه مشکل معجزه بشه .ولی تعریف درست شانس اینه که من الان ا...

    ادامه مطلب