من و هزار توهای ذهنم

متن مرتبط با «بیست» در سایت من و هزار توهای ذهنم نوشته شده است

تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و یک

  • نیلوبلاگ

    من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و یکناآمده سیل تر شدستیم نارفته به دام پای بستیم شطرنج ندیده‌ایم و ماتیم یک جرعه نخورده‌ایم و مستیم همچون شکن دو زلف خوبان نادیده مصاف ما شکستیم ما سایه آن بتیم گویی کز اصل وجود بت پرستیم سایه بنماید و نباشد ما نیز چو سایه نیست هستیم...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و دو

  • نیلوبلاگ

    من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و دومن صبورم اما .. به خدا دست خودم نيست اگر مى رنجميا اگر شادى زيباى تو رابه غمِ غربتِ چشمانِ خودم ميبندم من صبورم اما .. چه قدَر با همه ى عاشقى ام محزونمو به ياد همه ى خاطره هاى گل سرخمثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم ... من صبورم اما .. بى دليل از قفس كهنه ى شب مى ترسمبى دليل از همه ى تيرگى رنگ غروبو چراغى كه تو را از شب متروک دلم دور كند ! من صبورم اما .. آه ، اين بغض گرانصبر چه مى داند چيست ؟ پ.ن:تقدیم می شوم به هر آنکسی ک...

    ادامه مطلب
  • روایت هزار و پانصد و بیست و سه

  • نیلوبلاگ

    من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!روایت هزار و پانصد و بیست و سهساعت دوازده ظهر امروز که کارم تمام شد می‌خواستم سر ماشین را کج کنم و بروم به سمت خانه که سروش زنگ زد.گفت: کجایی؟ گفتم : تو خیابون به سمت خونه .گفت: بیا قبلش یه قهوه بخوریم بعد برو ...راستش حوصله اش را نداشتم .یعنی شاید بهتر است بگویم کشش نداشتم .این روزها درگیر طلاق و طلاق کشی با زنش است با دو تا بچه ی ویلان و سرگردان.گاهی روزها زنگ می زند یا به بهانه ی یک قهوه من را میکشد به سمت خودش و کلی درد و دل می کند.من هم معمولا می نش...

    ادامه مطلب
  • تصویرگاه هزار و پانصد و بیست و چهار

  • نیلوبلاگ

    من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!تصویرگاه هزار و پانصد و بیست و چهار"خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوزهر طرف می سوزد این آتشپرده ها و فرشها را ، تارشان با پودمن به هر سو می دوم گریاندر لهیب آتش پر دودوز میان خنده هایم تلخو خروش گریه ام ناشاداز دورن خسته ی سوزانمی کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریادخانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحمهمچنان می سوزد این آتشنقشهایی را که من بستم به خون دلبر سر و چشم در و دیواردر شب رسوای بی ساحلوای برمن ، سوزد و سوزدغنچه هایی را که پروردم به دشواریدر دهان گود گل...

    ادامه مطلب
  • روایت هزار و پانصد و بیست و پنج

  • نیلوبلاگ

    من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!روایت هزار و پانصد و بیست و پنج چهار سال پیش تو امروز رفتی...و سه سال پیش...و دو سال پیش...و امروز ...و من همه‌ی روزهای این چهار سال نبودنت را شمردم .دندان برجگر و خونین دل.تو که رفتی هیچ چیزی مثل قبل نشد.دقیقا هیچ چیزی.تو که رفتی جهان از همه چیز خالی شد.دیگر هیچ چیز نتوانست مرا به قبل از تو برگرداند.بعد تو همه چیز این جهان پهناور با همه‌ی زیبایی هایش تاریک شد ومن ناگزیر تنهایی میان تاریکی قدم برداشتم.می دانی چیست مادرجان؟الان که در اتاقم نشسته ام و تکیه...

    ادامه مطلب
  • تصویرگاه هزار و پانصد و بیست و شش

  • نیلوبلاگ

    من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!تصویرگاه هزار و پانصد و بیست و ششکارم از عشق به جان است، چه تدبیر کنم؟یار در پرده نهان است، چه تدبیر کنم؟راز می‌پوشم، تا کس بنداند لیکناشک و رخساره نشان است چه تدبیر کنم؟وصل را صبر به کار است، صبوری را دلکه نه این است و نه آنست چه تدبیر کنم؟بر کران مانده‌ام از یاد تو، در اشک غمتدر میان دل و جان است چه تدبیر کنم؟زین کران دست به فریاد توان برد، ولیکپای غیرت به میان است چه تدبیر کنم؟پاسبان همه کس دل بُد و دردِ من اوستبر رمه گرگ شبان است چه تدبیر کنم؟یارگر س...

    ادامه مطلب
  • روایت هزار و پانصد و بیست و هفت

  • نیلوبلاگ

    من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!روایت هزار و پانصد و بیست و هفتطبق معمول حدود ساعت سه و نیم یا شاید هم چهار نصف شب به زور قرص خوابم می برد.ساعت هشت صبح از خواب بلند می شوم، قهوه ای می خورم و با یکی از دوستانم تلفنی چند دقیقه حرف می زنم و از خانه می زنم بیرون .یکساعت بعد وسط شلوغی کارم مستاجر مغازه زنگ می زند و می گوید به خاطر رطوبت بالا، گچ های سقف مغازه ریخته و ممکن است سقف کاذب را خراب کند.چند تا عکس هم می فرستد.بهش میگم : خب الان چی می خوای؟ کمی گیج جواب می دهد: نمی‌دونم، گفتم ببینم...

    ادامه مطلب
  • تصویرگاه هزار و پانصد و بیست و هشت

  • نیلوبلاگ

    من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!تصویرگاه هزار و پانصد و بیست و هشتراهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد شعری بخوان که با او رطل گران توان زد بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد قد خمیده ما سهلت نماید اما بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی جام می مغانه هم با مغان توان زد درویش را نباشد برگ سرای سلطان ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد گر دولت وصالت خواهد دری گش...

    ادامه مطلب
  • روایت هزار و پانصد و بیست و نه

  • نیلوبلاگ

    من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!روایت هزار و پانصد و بیست و نهپنج سال پیش که استاد شجریان رفت من تازه عمل کرده بودم .از خواب که بیدار شدم پیامک دو تا از دوستانم را بالای گوشی دیدم که نوشته بودند خبرها را چک نکن.اما دیشب داستانش متفاوت.نمی دانم شاید چون این روزها کلا متفاوت از پنج سال پیش هستم .این روزها زیاد دست به گوشی نیستم و زیاد خبرها را چک نمیکنم.دیروز تا حدود دوازده شب توی خانه داشتم کار می کردم .حدود دوازده دوش گرفتم آمدم روی راکینجرم دراز کشیدم و یک فیلم دیدم.حدود ساعت سه که خو...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و هفت

  • نیلوبلاگ

    جمعه داستان غریبی دارد طلوعش در تنهایی پلک باز می کند غروبش غرق در حسرت نفس می برد...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و هشت

  • نیلوبلاگ

    سپیده که سر بزند از خودت می پرسیبه چه می اندیشیدی ؟پاسخ ساده است به تصویری از دردی لاعلاج باز می پرسی خب...نتیجه چه بود ؟و روشنایی با پوزخندی رقت بارتر از همیشه می گویدیک هیچ بزرگ در پس پشت بقیه هیچ های شب های دگر بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و نه

  • نیلوبلاگ

    گفتی ببین امشب ماه کامل است و من دیدم تو کاملتر بودی ماه تر......

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و چهار

  • نیلوبلاگ

    چه خلوت است خیابان جمعه دمی که دور می شوی از خویش و باز بر میگردی در خویش و هیچ کس نخواهد دانست که در دلت چه گذشته است...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و پنج

  • نیلوبلاگ

    افسوس برای چنار همسایه که تو را نمی شناسدیا ماهی های دریای خزریا آن صخره های سیاهکه در کیلومتر چهل و سوم جاده چالوس_کرجبی خبر از توخیره بود به دره ای عمیقچه حیف!که همه ی مسافران قطار تهران_تبریزوقتی در واگن پنجم قطار جنوببه سمت شیراز می رفتیتو را نمی شناختندو چقدر آن راننده تاکسی و داروخانه دار محلو میوه فروش سر خیابان و پلیس کلانتری که اسمت را نمی دانند چیزی کم دارندو چه خسارت بزرگی استبرای همه ی میزهای کافه های شهروفنجان هاو بشقاب هاو لیوان هاکه هرگز تو را لمس نکرده اندو چقدر ترحم آورند آن فیلم ها که تو را ندیده اندو آن ترانه ها که تو را نشنیده اندو آن گل ها که تو را نبوییده آمدو چه پوچ و بیهوده اندآن شعرهااگر که با بهت و شور و اشتیاق دیوانه وار تو را نسرایند. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و شش

  • نیلوبلاگ

    شنیدهام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت فِراق یار نه آن میکند که بتوان گفت حدیثِ هولِ قیامت که گفت واعظِ شهر کنایتیست که از روزگارِ هجران گفت...

    ادامه مطلب
  • تصویر گاه هزار و پانصد وبیست و نه

  • نیلوبلاگ

    چیزی به پایان پاییز نمانده است به زودی زمستان میرسد و همه ی ما در سپیدیاش غرق تاریکی میشویم...

    ادامه مطلب
  • تصویرگاه ششصد و بیست

  • نیلوبلاگ

    آن روز که نزدم آمدیدر صبحگاه یک روز بهاری-بهسان شعری زیبا که راه میرود-خورشید با تو به درون خانه آمد و بهار هم.[وقتی آمدی]ورقهای روی میز پراکنده شدند.فنجان قهوه که پ...

    ادامه مطلب
  • تصویرگاه ششصد و بیست و یک

  • نیلوبلاگ

    تو پيش از اتفاقِ اين سکوتنطفهی نیزاری از کلماتِ من بودی:- درآمدِ آوازی دور از شَرحهی اَزَلتو پيش از اتفاقِ اين کلمهکبوتری بودی با گلويی برهنه از بلور:- بالایِ گلدستههای درهی صنوبر و ماه.تو ...

    ادامه مطلب
  • تصویرگاه ششصد و بیست و دو

  • نیلوبلاگ

    در ازدحام اين همه ظلمت بی عصاچراغ را هم از من گرفته انداما منديوار به ديواراز لمس معطر ماهبه سايه روشن خانه باز خواهم گشتپس زنده باد اميددر تکلم کورباش کلماتچشم های خسته مرا از من گرفته انداما مناشاره...

    ادامه مطلب
  • تصویرگاه ششصدو بیست و سه

  • نیلوبلاگ

    بیسینِ هر سؤالی که هستبیجیمِ هر جوابی که لال...!چقدر این جنوبِ تشنهترینِ ما،شبیهِ شمالِ درهم شکستهٔ شماست.آب آمده از سرِ نخل و نارنج و گریهگذشته است.بیانصافبه این مرگِ بیمروّت بگواز این جهانچه ما...

    ادامه مطلب