تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و یک
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 13:44
من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و یکناآمده سیل تر شدستیم نارفته به دام پای بستیم شطرنج ندیدهایم و ماتیم یک جرعه نخوردهایم و مستیم همچون شکن دو زلف خوبان نادیده مصاف ما شکستیم ما سایه آن بتیم گویی کز اصل وجود بت پرستیم سایه بنماید و نباشد ما نیز چو سایه نیست ...
تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و دو
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 13:44
من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و دومن صبورم اما .. به خدا دست خودم نيست اگر مى رنجميا اگر شادى زيباى تو رابه غمِ غربتِ چشمانِ خودم ميبندم من صبورم اما .. چه قدَر با همه ى عاشقى ام محزونمو به ياد همه ى خاطره هاى گل سرخمثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم ... من صبور...
روایت هزار و پانصد و بیست و سه
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 13:44
من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!روایت هزار و پانصد و بیست و سهساعت دوازده ظهر امروز که کارم تمام شد میخواستم سر ماشین را کج کنم و بروم به سمت خانه که سروش زنگ زد.گفت: کجایی؟ گفتم : تو خیابون به سمت خونه .گفت: بیا قبلش یه قهوه بخوریم بعد برو ...راستش حوصله اش را نداشتم .یعنی شاید بهتر است ...
تصویرگاه هزار و پانصد و بیست و چهار
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 13:44
من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!تصویرگاه هزار و پانصد و بیست و چهار"خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوزهر طرف می سوزد این آتشپرده ها و فرشها را ، تارشان با پودمن به هر سو می دوم گریاندر لهیب آتش پر دودوز میان خنده هایم تلخو خروش گریه ام ناشاداز دورن خسته ی سوزانمی کنم فریاد ، ای فریاد ! ی ف...
روایت هزار و پانصد و بیست و پنج
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 13:44
من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!روایت هزار و پانصد و بیست و پنج چهار سال پیش تو امروز رفتی...و سه سال پیش...و دو سال پیش...و امروز ...و من همهی روزهای این چهار سال نبودنت را شمردم .دندان برجگر و خونین دل.تو که رفتی هیچ چیزی مثل قبل نشد.دقیقا هیچ چیزی.تو که رفتی جهان از همه چیز خالی شد.دیگ...
تصویرگاه هزار و پانصد و بیست و شش
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 13:44
من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!تصویرگاه هزار و پانصد و بیست و ششکارم از عشق به جان است، چه تدبیر کنم؟یار در پرده نهان است، چه تدبیر کنم؟راز میپوشم، تا کس بنداند لیکناشک و رخساره نشان است چه تدبیر کنم؟وصل را صبر به کار است، صبوری را دلکه نه این است و نه آنست چه تدبیر کنم؟بر کران ماندهام ...
روایت هزار و پانصد و بیست و هفت
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 13:44
من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!روایت هزار و پانصد و بیست و هفتطبق معمول حدود ساعت سه و نیم یا شاید هم چهار نصف شب به زور قرص خوابم می برد.ساعت هشت صبح از خواب بلند می شوم، قهوه ای می خورم و با یکی از دوستانم تلفنی چند دقیقه حرف می زنم و از خانه می زنم بیرون .یکساعت بعد وسط شلوغی کارم مستا...
تصویرگاه هزار و پانصد و بیست و هشت
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 13:44
من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!تصویرگاه هزار و پانصد و بیست و هشتراهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد شعری بخوان که با او رطل گران توان زد بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد قد خمیده ما سهلت نماید اما بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد در خانقه نگنجد اسرار عشق...
روایت هزار و پانصد و بیست و نه
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 13:44
من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!روایت هزار و پانصد و بیست و نهپنج سال پیش که استاد شجریان رفت من تازه عمل کرده بودم .از خواب که بیدار شدم پیامک دو تا از دوستانم را بالای گوشی دیدم که نوشته بودند خبرها را چک نکن.اما دیشب داستانش متفاوت.نمی دانم شاید چون این روزها کلا متفاوت از پنج سال پیش ه...
روایت هزار و پانصد و سی
-
تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 13:44
من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!روایت هزار و پانصد و سیبوی دود و باروت و بادام سوخته از آسمان خراشهای شهر تا یک زمین سوخته موج میزند شهیدی دست به عصا بر زورقی پاره پوره بر اجساد مردگان یک جنگ فرسوده پارو میزند چیز زیادی باقی نمانده جز ماشهای برای تیر خلاص و عمو نوروزی که بر بام شهر سوخ...
تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و هفت
-
تاریخ: 1403/6/4 ساعت: 17:53
[unable to retrieve full-text content]جمعه داستان غریبی دارد طلوعش در تنهایی پلک باز می کند غروبش غرق در حسرت نفس می برد
تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و هشت
-
تاریخ: 1403/6/4 ساعت: 17:53
سپیده که سر بزند از خودت می پرسیبه چه می اندیشیدی ؟پاسخ ساده است به تصویری از دردی لاعلاج باز می پرسی خب...نتیجه چه بود ؟و روشنایی با پوزخندی رقت بارتر از همیشه می گویدیک هیچ بزرگ در پس پشت بقیه هیچ های شب های دگر Adblock test (Why?)
تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و نه
-
تاریخ: 1403/6/4 ساعت: 17:53
[unable to retrieve full-text content]گفتی ببین امشب ماه کامل است و من دیدم تو کاملتر بودی ماه تر...
تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و چهار
-
تاریخ: 1403/5/23 ساعت: 14:45
[unable to retrieve full-text content]چه خلوت است خیابان جمعه دمی که دور می شوی از خویش و باز بر میگردی در خویش و هیچ کس نخواهد دانست که در دلت چه گذشته است
تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و پنج
-
تاریخ: 1403/5/23 ساعت: 14:45
افسوس برای چنار همسایه که تو را نمی شناسدیا ماهی های دریای خزریا آن صخره های سیاهکه در کیلومتر چهل و سوم جاده چالوس_کرجبی خبر از توخیره بود به دره ای عمیقچه حیف!که همه ی مسافران قطار تهران_تبریزوقتی در واگن پنجم قطار جنوببه سمت شیراز می رفتیتو را نمی شناختندو چقدر آن راننده تاکسی و داروخانه دار محلو...
تصویر گاه هزار و پانصد و بیست و شش
-
تاریخ: 1403/5/23 ساعت: 14:45
[unable to retrieve full-text content]شنیدهام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت فِراق یار نه آن میکند که بتوان گفت حدیثِ هولِ قیامت که گفت واعظِ شهر کنایتیست که از روزگارِ هجران گفت
تصویر گاه هزار و پانصد و یازده
-
تاریخ: 1403/5/16 ساعت: 4:54
[unable to retrieve full-text content]تمام موسیقی های بهشت افکت باران است و صدای آواز دختری سرگردان در باد که همه ی عمر کوشیده فرار کند به زمین و هرگز نتوانسته .
تصویر گاه هزار و پانصد و دوازده
-
تاریخ: 1403/5/16 ساعت: 4:54
گیرم که به هر حال مرا برده ای از یادگیرم که زمان خاطره ها را به فنا دادگیرم نه تو گفتی ... نه شنیدی ... نه تو بودی ...آن عاشق دیوانه که صد نامه فرستادتقویم دروغ است ! تو اصلا ننوشتیمیلاد عزیز دل من پنجم مردادبا آن همه دلبستگی و عشق چه کردییک بار دلت یاد من خسته نیفتادیعنی به همین راحتی از عشق گذشتیی...
روایت هزار و پانصد و سیزده
-
تاریخ: 1403/5/16 ساعت: 4:54
با حمید رفته ایم مغازه پوشاک.می خواهد چند دست لباس و شلوار برای خودش بگیرد.من هم دارم وسط لباس ها می چرخم و گاهی به حمید در انتخاب هایش مشورت می دهم.البته به نظرم بیشتر در حال نقض انتخاب هایش هستم تا مشورت.سعید زنگ می زند و با کلافگی می گه: رضا مگه قرار نبود ده تومن از حساب بابا بزنی به حسابم؟خونسرد...
تصویر گاه هزار و پانصد و پنج
-
تاریخ: 1403/5/4 ساعت: 21:59
چه حرفها ! خبر از دل آدم که ندارند، نمیدانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است .پوسته ظاهری چه اهمیت دارد ؟درونم ویرانه است، خانهای پر از درخت که سقف اتاقهاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده ،با دری که باد در آن زوزه میکشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر میکند ،گیرم...