روایت هزار و پانصد و شش - تاریخ: 1403/5/4 ساعت: 21:59
دیروز مشاور ازم پرسید:شده به خودکشی هم فکر کنی؟لبخندی زدم و گفتم:این سوال درستی نیست.پرسید:درستش چیه؟ گفتم: چه شبی هست که بخوابی و به خودکشی فک نمی کنی؟عمیق نگاهم کرد و گفت:پس چرا انجامش نمیدی؟ گفتم: خب ادما برا خودکشی نکردن همه دنبال بهانه میگردن.یکی مثل سریال زندگی پس از مرگ به خاطر سگش...یکی به خ...
تصویر گاه هزار و پانصد و هفت - تاریخ: 1403/5/4 ساعت: 21:59
[unable to retrieve full-text content]روزى آن چه آرزو داريم، خواهيم بود!! نه سفر، آغاز شده و نه راه پايان يافته است…
تصویر گاه هزار و پانصد و سی و شش - تاریخ: 1403/4/23 ساعت: 18:43
[unable to retrieve full-text content]میگویم بی خواب شده ام می گوید به من فکر کن تا خوابت ببرد ! نمی داند دلیل بی خوابی من چشمانِ دیوانه ی اوست...! پ.ن: امان از کلمه خدایا...امان...
تصویر گاه هزار و پانصد و سی و هشت - تاریخ: 1403/4/23 ساعت: 18:43
زادن من سفر و عشق تو باشد زادمتو چه حسنی که منت عاشق مادرزادمگردش چشم تو با من چه طلسمی انداختکه در این دایره چرخ کبود افتادمقصر غلمان و سراپرده حورانم بودآدم انداخت در این دخمه غم بنیادمنقطه خال تو در میکده از من بستاندآنچه در مدرسه آموخته بود استادمیک نگاه توام از نقد دو عالم بس بودیک نظر دیدم و ت...
تصویر گاه هزار و پانصد وبیست و نه - تاریخ: 1403/4/20 ساعت: 3:33
[unable to retrieve full-text content]چیزی به پایان پاییز نمانده است به زودی زمستان میرسد و همه ی ما در سپیدیاش غرق تاریکی میشویم
تصویرگاه هزار و پانصد و سی - تاریخ: 1403/4/20 ساعت: 3:33
[unable to retrieve full-text content]من او را چون شاخه ای که زیر بهمن شکسته باشد دوست می داشتم
تصویر گاه هزار و پانصد و سی و یک - تاریخ: 1403/4/20 ساعت: 3:33
[unable to retrieve full-text content]چرا دلتنگی آدم مثل درخت خشک نمی شود؟ کتاب:نام تمام مردگان یحیاست
روایت هزار و پانصد و هفده - تاریخ: 1403/4/9 ساعت: 5:13
از شیلات که بیرون می آیم .سوار ماشین می شوم و از سر تقاطع روبه روی شیلات که دور می زنم چشمم می افتد به حامد که با کت و شلواری کرم رنگ دارد می رود سمت ماشینش.صدایش می کنم: آهای مهندس دوزاری، تب نمی کنی تو این کت و شلوار؟ بر میگردد سمت صدایم.نگاه عمیق پر از شیطنتی می کندو میگه : تف تو روت بیاد عزیزم. ...
تصویر گاه هزار و پانصد و هجده - تاریخ: 1403/4/9 ساعت: 5:13
هر دکانی راست سودایی دگرمثنوی دکان فقرست ای پسردر دکان کفشگر چرمست خوبقالب کفش است اگر بینی تو چوبپیش بزازان قز و ادکن بودبهر گز باشد اگر آهن بودمثنوی ما دکان وحدتستغیر واحد هرچه بینی آن بتست Adblock test (Why?)
تصویر گاه هزار و پانصد و نوزده - تاریخ: 1403/4/9 ساعت: 5:13
باریمن با دهانِ حیرت گفتم:«ــ ای یاوهیاوهیاوه،خلایق!مستید و منگ؟یا به تظاهرتزویر میکنید؟از شب هنوز مانده دو دانگی.ور تایبید و پاک و مسلماننماز رااز چاوشان نیامده بانگی!»□هر گاوگَندچاله دهانیآتشفشانِ روشنِ خشمی شد:«ــ این گول بین که روشنیِ آفتاب رااز ما دلیل میطلبد.»توفانِ خندهها…«ــ خورشید را گذاشته...
هفت به اضافه یک روایت نسبتا معتبر از زندگی - تاریخ: 1403/1/21 ساعت: 0:56
روایت اول : دم ظهر سعید زنگ می زنه و میگه: چی شد بنیاد شهید ؟بهش میگم : خانمه برا دو ماه دیگه نوبت داد.میگه : اهههه... چه خبره.ببینم مگه تو توی بنیاد شهید آشنا نداشتی.میگم: دارم .فقط ۷۷ نفر جلومون.اگر مشکلی نداری بگم فردا کارمون و راه بندازه ؟ مکث می کند .می خندد و میگوید: متنفرم از لحظه هایی که آدم...
- تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 15:57
داره بارون می باره ...اونم چه بارونی ...دلم برای بارون های سیل آسای شهرم تنگ شده بود...برای صدای گرومب گرومب رعد و برق هاش ...برای آبگرفتگی خیابان هاش...سه سال پیش یکی از همین روزهای پرباران پشت پنجره بیمارستان به باران خیره بودم و نمی دانستم چه اتفاقی می خواهد بیفتد ...امشب وقتی توی ماشین نشسته بود...
تصویر گاه نهصد و چهل و دو - تاریخ: 1399/10/1 ساعت: 6:51
دمی درنگ دلم زين شتاب میلرزدچنان حباب كه بر موج آب میلرزدبه انزوای من آهستهتر بيا ای شعرز زخمههای نسيمت رباب میلرزدغزال من چه شنيدی ز باد ای صياددرون مردمكت اضطراب میلرزدبريز جام لبالب ز شعر تر
تصویر گاه نهصد و چهل و سه - تاریخ: 1399/10/1 ساعت: 6:51
محبوب من !پاییز مصرع سوم رباعی دوری از شماست...محبوب من !پاییز میراث فرهنگی عاشق است...شما نباشی؛ همه ی بغض های جهان در گلوی من است...کوچه ها را یکی یکی ورق میزنم...از پاییز راهی به شما پیدا میکنم.باران های درونم آغاز میشود.محبوب من؛ بی تو پاییز دوران سختیست...u200e Let's block ads! (Why?)
تصویر گاه نهصد و چهل و چهار - تاریخ: 1399/10/1 ساعت: 6:51
[unable to retrieve full-text content]یلدا سیاه چشمان توست که در تاریکترین و طولانی ترین شب های بی قراری من می درخشد
تصویرگاه ششصد و چهل و نه - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 23:14
سالیxa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 نوروزبیچلچله بیبنفشه میآید،بیجنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آببی گردشِ مُرغانهی رنگین بر آینه.xa0xa0سالیxa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 نوروزبیگندمِ سبز و سفره میآید،بیپیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلوربیرقصِ عفیفِ ش
تصویرگاه ششصد و پنجاه - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 23:14
می ایستم به پنجره و خیره می شم به کوه ها.بعد از دو روز باران حالا برف ها عجیب زیر نور خورشید می درخشند...خیره می شم به برف ها و فک می کنم چند وقته کوه نرفتم؟ ...یادم نمی یاد.دلم می خواد بخابم و وقتی پاشم فک کنم همه چیز یه خواب بد بوده و باز می تونم برم کوه...
تصویرگاه ششصد و پنجاه و یک - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 23:14
xa0من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشتاز اهل بهشت کرد یا دوزخ زشتجامی و بتی و بربطی بر لب کشتاین هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
تصویرگاه ششصد و پنجاه و دو - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 23:14
باران می بارد...می گویند بهشت جایست که بارانش قطع نمی شودسیب زمینی سرخ کرده و بستنی هایش تمام نمی شودپدر نمی میردزن عمو خسته نیستمادر خوشحال استقلب درد نمی کندنفس تنگ نمی شودو...هوای همیشه بوی خاک باران خورده و نعناع می دهد.xa0xa0
تصویرگاه ششصد و پنجاه و سه - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 23:14
گفتم : میدونی تو دنیا یه تعداد آدمای انگشت شمار هستن که لحاف و تشک شون رو تو دستشویی پهن می کنن؟با تعجب پرسید: واقعا؟گفتم : اوهومگفت: چطوری می خوابن؟گفتم : نمی خوابن.گفت : پس چی کار می کنن؟گفتم:اداشو در می یارنگفت:که چی بشه؟گفتم :که مطمئن شن زندگی رو جدی نگرفتنپرسید:مطمئن شدن؟گفتم:اونا فک می کنن مهم...