
من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!تصویرگاه هزار و پانصد و بیست و چهار"خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوزهر طرف می سوزد این آتشپرده ها و فرشها را ، تارشان با پودمن به هر سو می دوم گریاندر لهیب آتش پر دودوز میان خنده هایم تلخو خروش گریه ام ناشاداز دورن خسته ی سوزانمی کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریادخانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحمهمچنان می سوزد این آتشنقشهایی را که من بستم به خون دلبر سر و چشم در و دیواردر شب رسوای بی ساحلوای برمن ، سوزد و سوزدغنچه هایی را که پروردم به دشواریدر دهان گود گل...
ادامه مطلب
من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!تصویرگاه هزار و پانصد و بیست و ششکارم از عشق به جان است، چه تدبیر کنم؟یار در پرده نهان است، چه تدبیر کنم؟راز میپوشم، تا کس بنداند لیکناشک و رخساره نشان است چه تدبیر کنم؟وصل را صبر به کار است، صبوری را دلکه نه این است و نه آنست چه تدبیر کنم؟بر کران ماندهام از یاد تو، در اشک غمتدر میان دل و جان است چه تدبیر کنم؟زین کران دست به فریاد توان برد، ولیکپای غیرت به میان است چه تدبیر کنم؟پاسبان همه کس دل بُد و دردِ من اوستبر رمه گرگ شبان است چه تدبیر کنم؟یارگر س...
ادامه مطلب
من و هزار توهای ذهنمدیروز میشوم اگر بیایی!تصویرگاه هزار و پانصد و بیست و هشتراهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد شعری بخوان که با او رطل گران توان زد بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد قد خمیده ما سهلت نماید اما بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی جام می مغانه هم با مغان توان زد درویش را نباشد برگ سرای سلطان ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد گر دولت وصالت خواهد دری گش...
ادامه مطلب
من او را چون شاخه ای که زیر بهمن شکسته باشد دوست می داشتم...
ادامه مطلب
سالی نوروزبیچلچله بیبنفشه میآید،بیجنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آببی گردشِ مُرغانهی رنگین بر آینه.سالی نوروزبیگندمِ سبز و سفره میآید،بیپیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلوربیرقصِ عفیفِ ش...
ادامه مطلب
می ایستم به پنجره و خیره می شم به کوه ها.بعد از دو روز باران حالا برف ها عجیب زیر نور خورشید می درخشند...خیره می شم به برف ها و فک می کنم چند وقته کوه نرفتم؟ ...یادم نمی یاد.دلم می خواد بخابم و وقتی پاشم فک کنم همه چیز یه خواب بد بوده و باز می تونم برم کوه......
ادامه مطلب
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشتاز اهل بهشت کرد یا دوزخ زشتجامی و بتی و بربطی بر لب کشتاین هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت...
ادامه مطلب
باران می بارد...می گویند بهشت جایست که بارانش قطع نمی شودسیب زمینی سرخ کرده و بستنی هایش تمام نمی شودپدر نمی میردزن عمو خسته نیستمادر خوشحال استقلب درد نمی کندنفس تنگ نمی شودو...هوای همیشه بوی خاک باران خورده و نعناع می دهد....
ادامه مطلب
گفتم : میدونی تو دنیا یه تعداد آدمای انگشت شمار هستن که لحاف و تشک شون رو تو دستشویی پهن می کنن؟با تعجب پرسید: واقعا؟گفتم : اوهومگفت: چطوری می خوابن؟گفتم : نمی خوابن.گفت : پس چی کار می کنن؟گفتم:اداشو در می یارنگفت:که چی بشه؟گفتم :که مطمئن شن زندگی رو جدی نگرفتنپرسید:مطمئن شدن؟گفتم:اونا فک می کنن مهم.ولی مهم نیستچون زندگی اونا رو بدجوری جدیگرفتهپ.ن:این داستان در افسانه های باستانی واقعی آمده است...
ادامه مطلب
عشق او باز اندر آوردم به بندکوشش بسیار نامد سودمندعشق دریایی کرانه ناپدیدکی توان کردن شنا؟ ای هوشمند!عشق را خواهی که تا پایان بریبس که بپسندید باید ناپسندزشت باید دید و انگارید خوبزهر باید خورد و انگا...
ادامه مطلب
یکماه دارماز فکر کردن به اتفاقی که ممکنه بیافته فرار می کنم.هیچ وقت فکر نمی کردم ترس فکر کردن به چیزی از خود اتفاق برام وحشتناک تر باشه...پ.ن:دلم یه کنجی می خواد که وقتی صدای هق هق ام رفت بالا از چیزی خجالت نکشم.دلم یه داستان خوب می خواد ...یه رویای بی هراس...
ادامه مطلب
رد شدم از در مغازه.دیدم تو مغازه هست.با همان پیراهن آبی و سفیدی که چهارخانه های بزرگ داشت.گل از گلم شکفت.گفتم: سلام حسین آقا...لبخندی زد.از آن لبخندها که با همه وجودش به چشم های آدم می پاشید. جواب دا...
ادامه مطلب
همین جا، نزدیک به همین میلِ همیشهی رفتنانگار که بادبادکی از یاد رفته بر خارِ خوشباورچشم به راهِ کودکانِ دبستانیِ دورهی بیقراریِ غروب را تحمل میکند،اما کمی دورتر از بادِ نابَلَدعدهای آشنامشغولِ چر...
ادامه مطلب
حقيقت اين است که منهرگزدر زندگیسد راه کسی نبوده، نيستم، نخواهم بودمن میدانمدير يا زود به ریرا خواهم پيوستچشم به راه من نباشيدبا اين حاليقين دارم که بعد از مرگدوباره باز خواهم گشتوصيت واژههای خود را...
ادامه مطلب
آن روز که نزدم آمدیدر صبحگاه یک روز بهاری-بهسان شعری زیبا که راه میرود-خورشید با تو به درون خانه آمد و بهار هم.[وقتی آمدی]ورقهای روی میز پراکنده شدند.فنجان قهوه که پ...
ادامه مطلب
تو پيش از اتفاقِ اين سکوتنطفهی نیزاری از کلماتِ من بودی:- درآمدِ آوازی دور از شَرحهی اَزَلتو پيش از اتفاقِ اين کلمهکبوتری بودی با گلويی برهنه از بلور:- بالایِ گلدستههای درهی صنوبر و ماه.تو ...
ادامه مطلب
در ازدحام اين همه ظلمت بی عصاچراغ را هم از من گرفته انداما منديوار به ديواراز لمس معطر ماهبه سايه روشن خانه باز خواهم گشتپس زنده باد اميددر تکلم کورباش کلماتچشم های خسته مرا از من گرفته انداما مناشاره...
ادامه مطلب
بیسینِ هر سؤالی که هستبیجیمِ هر جوابی که لال...!چقدر این جنوبِ تشنهترینِ ما،شبیهِ شمالِ درهم شکستهٔ شماست.آب آمده از سرِ نخل و نارنج و گریهگذشته است.بیانصافبه این مرگِ بیمروّت بگواز این جهانچه ما...
ادامه مطلب
ما شفا خواهیم یافت!دردها و رنجهامان پایان میپذیرندآرامش خواهد آمدآرام آرامدر غروبی گرماز شاخههای سبز سنگینفرو خواهد ریختاندکی بیش دوام آریدبیرون درمرگ نهکه زندگی در انتظار ماستبیرون درجهانی پرشور ن...
ادامه مطلب
u200fمائیم که از باده بیجام خوشیمهر صبح منوریم و هر شام خوشیمگویند سرانجام ندارید شمامائیم که بیهیچ سرانجام خوشیمپ.ن: آ ه... ه... ه... ه......
ادامه مطلب