تصویرگاه دویست و بیست ونه
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 10:36
چراغ دکل های برق یک شهرxa0 سایه سار اولین باران پاییزند و تنهایی از آسمان به زمین میبارد این شهر هیچ پنجره ای از نگاه تو به باران ندارد و.ن: باران اول پاییز میراث دار تنهایی همه ی نسل های بشریت است
تصویرگاه دویست و سی
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 10:36
دستهای تو انگارپرچمهای صلحاندبر خرابهی روزهای منکه جز نشانهای از گنجها در او باقی نیستزورقها و نگهبانانیکه باروت کشفشده را به جزیرهی دور می برند. xa0 دستهای تو انگارسیمهای تارندکه ترانههای حرام را پنهانیدر آتش رودخانههایشان حفظ میکنند،رودهایی روشنکه صورت سربازهای شکستخورده رادر آتش زخمها میشویند. دس...
تصویرگاه دویست و سی و یک
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 10:36
سرم را روی سینه اش گذاشتم.معذب بود.اما اشک من که روی پیراهنش ریخت،یادش آمد که عاشق ترینش کنارش ایستاده و گریه می کند.حاضر بودم بمیرم اما سحر نرسد.دستش را دور گردنم انداخت.گفت:ببینمت.گفتم: باز میخای خداحافظی کنی؟ گفت: نه و پیشانی ام را بوسید.سوختم.دستانش را بوسیدم.گفت : نکن خاتون.گفتم : این دست ها نو...
تصویرگاه دویست و سی و دو
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 10:36
آن نخل ناخلف که تبر شد زما نبود xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0مارا زمانه گر شکند ساز می شویم
تصویرگاه دویست و سی و سه
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 10:36
خنده ام گرفت.یعنی آن قدر می ترسید که در برابر دخترکی با دست خالی،به محافظ احتیاج داشت؟ به او خیره شدم و گفتم: شما فرستادینش.ویزا میخام با آدرس دقیق.مگه با شما حرف نمیزنم؟ چرا زمینو نگاه می کنین؟xa0 گفت: اگه محرم حاج علی نبودی میدونی کجا می فرستادمت؟ گفتم: بفرست،ولی اون آدرس و تلفن! شما زن عاشق ندیدی...
تصویرگاه دویست و سی و چهار
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 10:36
xa0 با توام ای لنگر تسکینای تکانهای دلای آرامش ساحلبا توام ای نور! ای منشورای تمام طیفهای آفتابیای کبودِ ارغوانیای بنفشآبی با توام ای شورای دل شورهی شیرین!با توام ای شادی غمگینبا توام ای غم، غم مبهم.. ای نمیدانم..هرچه هستی باشای کاش..نه، جز اینم آرزویی نیستهرچه هستی باشاما باش.. پ .ن: یادت هست هنوز....
تصویرگاه دویست و سی و پنج
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 10:36
از قول من به باران بی امان بگو دل اگر دل باشد آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد
تصویرگاه دویست و سی و شش
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 10:36
حالم خوب است هنوز خواب میبینمابری میآیدو مرا تا سرآغازِ روییدن ... بدرقه میکند. تابستان که بیایدنمیدانم چندساله میشوماما صدای غریبیمرتب میگویَدَم:- پس تو کی خواهی مُرد!؟ ریرا ...! به کوری چشمِ کلاغعقابها هرگز نمیمیرند! مهم نیستتو که آن بیدِ بالِ حوض رابه خاطر داری ...!همین امروز غروببرایش دو شعر تاز...
تصویرگاه دویست و هفده
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 9:29
رفتن که همیشه دست تکان دادن نیست...رفتن همیشه باخداحافظ گفتن همراه نیست!بله ....می شودبمانی اما رفته ای !دور شده ای!چقدردورمان پراست از مانده های رفته! xa0
تصویرگاه دویست و هجده
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 9:28
اسمش چیست؟این حس،این حال؛همین که وقتی به تو فکر میکنم...از گوشه ی لبهایم لبخند چکه میکند!اسمش چیست؟این کار،این رفتار؛که نشسته ام و تو را مو به مو مرور میکنم و عطر موهایت گیجم میکند؟اسمش چیست؟این رویا،این خیال؛که تو از دور می آیی و انار های باغ شعرم...کال کال، سینه چاک میکنند؟اسمش را...چه بگذارم که ت...
تصویرگاه دویست و نوزده
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 9:28
همه جا می بینمت به درخت و پرده و آینه نمی دانم اما تو مرا دنبال می کنییا من ترا ای چشم شیرین زیبا به گلها می بینیم و می بینمت به گلها نشسته ای و می بینیم بر آب می نگرم و می بینمت در آب می لرزی و می بینیم تو مرا جست و جو می کنی یا من ترا ای چشم شیرین دلربا همه رویاهایم را نیلوفری کرده ای و همه خیال ه...
تصویرگاه دویست و بیست
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 9:28
اگر میگویم خستهامهزار بیراهه نرو!میروی اشتباه میکنی برمیگردیبعد میگوییمنظور ِ خاص ِ این عده همین است که هست وُهمین است که بود! من میگویممن از دست ِ خودم خستهام!میفهمی ...؟برای روشن کردن ِ چراغنیازی نیستدستت به بالین ِ ماه برسد. بزن روشن شویمبه شوق ِ همین خستگی.البتهکه حالیام میشود گاهی،میفهمم منظور ...
تصویرگاه دویست و بیست و یک
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 9:28
دعا کردم که بمانی ،بیایی کنار پنجره،باران ببارد....و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنویاما دریغ که رفتن راز غریب همین زندگیسترفتن پیش از آن که باران ببارد.. xa0
تصویرگاه دویست و بیست و دو
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 9:28
خاکستری که تویی خاموشیات چراغی است خانه به خانه فراخوان روشنی. خاکستری که تویی بر اوراق شب اما هر نقطهی معناش در تماشای فانوس و گریه نطفه میبندد. دریغا! دریچهای که آشنات باشد در اوزانِ این کوچه نیست، ردیف این همه چراغِ مُرده به چه کارت میآید؟ سنگین و خسته از کوچهی کلمات میگذری هر واژه دیواریست مُرده...
تصویرگاه دویست وبیست و سه
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 9:28
وقتی تو نیستیشادی کلام نامفهومی استو دوستت می دارم رازی استکه در میان حنجره ام دق می کندوقتی تو نیستی من فکر می کنم توآنقدر مهربانیکه توپ های کوچک بازیتصویرهای صامت دیوارو اجتماع شیشه های فنجان ها، حتیاز دوری تو رنج می برندو من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادندو انعکاس...
تصویرگاه دویست و شانزده
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 12:16
رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردمآشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتدکه دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم شرمم از آینه ی روی تو می آید اگر نهآتش آه به دل هست نگویی که فسردم تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزانمن بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم می برندت دگران دست...
تصویرگاه دویست و چهارده
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:45
( و... ) خدا نخواست که من اهلِ ناکجا باشماجازه داد فقط اهلی شما باشم وَ -ماجرای من و تو - به عشق فرجامیدوَ - عشق خواست که من مردِ ماجرا باشم وَ - من - تورا - بدلیل آرمان خود کردمکه بی دلیل - مباد - آرمانگرا باشم چرا ؟ - مپرس ! که سرمشقِ عاشقی ست - سکوتمخواه - پاسخِ گنگی - براین « چرا » باشم سرودمت، ...
تصویرگاه دویست و سیزده
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 0:11
باید کسی را پیدا کنمدوستم داشته باشدآنقدرکه یکی از این شبهای لعنتیآغوشش را برای من و یک دنیا خستگی بگشایدهیچ نگوید...هیچ نپرسد... xa0
تصویرگاه دویست و دوازده
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 7:23
گاهی همینطور که نشسته امفکر میکنم تو با آن چشم هاچه کسی را نگاه میکنی!یا...اصلا کیست که در چشمهای آبی ات غرق میشود این روزها؟بعد که میبینم ناراحتم میکند این فکرهابلند میشوم از پنجره به خیابان نگاه میکنم وبا خود میگویم؛چشمهایش به درک!با لبهایش چه کار میکند؟فقط صدا میزند! نه؟نکند...کلافه میشوماز دلتنگ...
تصویرگاه دویست و ده
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 0:28
نهxa0از خودم فرار کرده امنه از شمابه جستجوی کسی رفته ام کهمثل هیچ کس نیستxa0نگران نباشیدیا با اوباز می گردمیا اوبازم می گرداندتا مثل شما زندگی کنم.